.....ِبسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحيِمِ اللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ زِدْ وَ بارِكْ عَلَي الصّاحِبِ الدَّعْوَةِ النَّبَويَّةِ وَ الصَّوْلَةِ الْحِيْدَرِيَّةِ وَ الْعِصْمَةِ الْفاطِميَّةِ وَ الْحِلْمِ الْحَسَنيَِّةِ وَ الشَّجاعَةِ الْحُسَيْنيَِّةِ وَ الْغِيرَةِ الْعَبّاسيَِّةِ وَ الْعِبادَةِ السَّجّادِيَّةِ وَ الْمَئآثِرِ الْباقِرِيَّةِ وَ الْآثارِ الْجَعْفَريَِّةِ وَ الْعُلُومِ الْكاظِميَِّةِ وَ الْحُجَجِ الرَّضَويَِّةِ وَ الْجُودِ التَّقَوَيَِّةِ وَ النَّقَواةِ النَّقَوِيَّةِ وَ الْهَيْبَةِ الْعَسْكَريَِّةِ وَ الْغَيْبَةِ اِلهيَِّةِ الْحُجَّةِ الْقائِمِ الْمُنْتَظَرِ .....صلوات منقول از شيخ طوسي براي امام زمان عج        

براي خودش هيچ نخواست جز يك چيز.

امروز هم اگر دست فرزندانش را گرفت و آمد قرار بر نزول بلا بود.

فقط خودش! از ميان جمعيت آمد و فرزندانش.

فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّـهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ﴿ آل عمران ٦١ 

پي نوشت:

1. فرمود «لا أسئلكم عليه اجراً الا المودّة في القربي» من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمی‌کنم جز دوست‌داشتن نزدیکانم. اگر از امتش خواسته بود با نزديكانش دشمني كنند بيشتر از اين كه انجام دادند در توانشان نبود.

2. حيدر يعني خود پيامبر (صلوات الله و سلامه عليهما و علي آلهما)

۳. "امروز" ۲۴ ذی الحجه "روز مباهله"


برچسب‌ها: اهل بيت, مذهب, قرآن, تبريك
+ نوشته شده توسط همت در چهارشنبه 8 آبان1392 و ساعت 10:53 |
اين مطلب آرشيوي است(در عرفه87 درمورد عرفه82 نوشته شده. این 10 سال کی سپری شد؟)


گفتم که شنيده ام صدايت العفو

هي گفته ام اي دوست فدايت العفو

چنديست که اشک هاي من کم شده است

تمساح بدي شدم برايت العفو 

                                                           عباس صادقی زرینی

 

همين الان دوتا کبوتر از جلوي پنجره رد شدن ... به سمت افق دل من

کاش من هم ...

انگار همين ديروز بود

بوي سيب مشام ها رو نوازش ميداد و مست مست نميدونم خواب بودم یا بیدار یا اصلا زنده ام يا اينجا...

ميشنويد بچه ها داره صداي کاروانهاي عزا مياد

بكـم لحـقنـــــا یا حسیـن           لكــم خلقنـــا یا حسیـــن

لذا عشقنـــا يا حسين         لكم خلقنـــا يا حسيـن

بكم نطقنا يا حسين        لكم خلقنا يا حسين

حاج مهدی یادته یکدفعه گفتی ای بابا حواستون کجاست امشب مسلمیه است و اینجا هم مسلمیه که یک عمر آروز و حسرتش رو داشتیم. حالا...

دیگه نفهمیدیم چه حالی شدیم. غروب شده بود و مسلمیه روی دست ملائک بود و سینه زن ها. ولی حالا فقط دو تا کبوتر که بهشون گفتم سلام من رو برسونید نمیدونم...

مسلمیه بود که مثل نگینی در بلندا میدرخشید در حالیکه از عمارت و امارت ابن زیاد فقط گودالی از لجن و... مانده بود.

یادم میاد یکی از بچه ها گفت مگه مسلم رو نمیشناختن؟.. ولی حالا این سر دنیا این گوشه این شهر افتادم که صدای مسلم در میان هلهله کوفیان گم شده.

اینجای قضیه دردناکه که داشتم زندگیم رو میکردم (زندگی؟) که اومد و گفت میای کربلا

_کربلا؟ کجا؟ کی؟

_کربلا. میای عرفه بریم؟ اگر میای پاسپورتت رو بده من قراره عرفه برم کربلا

_چرا که نه. ولی چطوری؟ چهار روز مونده ...

_تو چکار داری اگر طلبیده باشه خودش جور میکنه. من دارم میرم اگر میای بجنب

خودت میدونی چه حالی شدم بغض گلوم رو گرفت و با اینکه سعی میکردم جلوی خودم رو بگیریم اشک تو چشمام حلقه زد

و حالا غروب شب عرفه است و مسلمیه. اما نه در مسلمیه، فقط دوتا کبوتر که نمیدونم این دوتا تو این شلوغی میتونن صدای مسلم رو بشنون...

آره حاج مهدی نمیدونم شاید اشکال کار همین بود که از بد کسی دعوت کردی کاش اصلا نگفته بودی. رفته بودی و فقط سلام ما رو می رسوندی و دل ما هم خوش بود

دیگه باید برم داره صدای الله اکبر میاد برم بلکه جایی پیدا کنم که...


پی نوشت:

۱. کعبه ی من! عزم منا کرده ای؟ (عرفه 89)

۲. مسلمیه اول زمان است و مسلمیه دوم مکان


برچسب‌ها: شعر, اهل بيت, عشق, مذهب, حديث نفس
+ نوشته شده توسط همت در سه شنبه 23 مهر1392 و ساعت 9:46 |

شعر از ابوفُراس حمداني

مدايح ابوفراس در وصف اهل بيت عليهم السلام (خصوصا قصيده مشهور شافيه) و رومياتش(حبسيه‌هاي دوران اسرات روم) و همچنين حديث نفس هاي وي در زمان زمام داري حمصِ شام ستودني ست.

پي نوشت:

1. از شيوه من دوست داشتن ديار به خاطر اهلش است مردم در آنچه عشق مي‌ورزند آئين‌هايي! دارند.

2. اگر از عشق مجازي بگذريم و فقط درمورد عشق حقيقي بخواهيم توضيح دهيم و اين شعر را شرح دهيم به اين صورت مي‌شود كه مثلا آيا بخاطر خود شهر كربلا و مناظر و آب و هوا و مسائل اقتصادي و... اش دوستدارش هستيم؟ مسلماً نه! چون كربلا به خوديِ خودش هيچ جاذبه اي ندارد هيچ!... . اما صرفا بخاطر اهاليش (حضرت ثارالله و اولاد و اصحاب و مجاورين محبّش عليه و عليهم السّلام) اينطور مجنونش هستيم.


برچسب‌ها: عشق, شعر, سوريه, اهل بيت, مذهب
+ نوشته شده توسط همت در چهارشنبه 10 مهر1392 و ساعت 11:27 |
وقتی خواص یار ولایت نمی شوند، باید میان شعله آتش عزا گرفت ...


در روایات آمده است هنگامى که خبر غصب فدک به حضرت صدیقه کبری رسید، لباس به تن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتکاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالیکه راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، به مسجد پیامبر (ص) در آمد.

سپس لحظه‏ اى سکوت کرد تا همهمه مردم خاموش و گریه آنان ساکت شد و جوش و خروش ایشان آرام یافت، آن گاه کلامش را با حمد و ثناى الهى آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اینجا دوباره صداى گریه مردم برخاست، وقتى سکوت برقرار شد، کلام خویش را دنبال کرد و فرمود:

(آغاز خطبه)

حمد و سپاس خداى را برآنچه ارزانى داشت، و شکر او را در آنچه الهام فرمود، و ثنا و شکر بر او بر آنچه پیش فرستاد، از نعمتهاى فراوانى که خلق فرمود و عطایاى گسترده‏اى که اعطا کرد، و منّتهاى بى‏شمارى که ارزانى داشت، که شمارش از شمردن آنها عاجز، و نهایت آن از پاداش فراتر، و دامنه آن تا ابد از ادراک دورتر است، و مردمان را فراخواند، تا با شکرگذارى آنها نعمتها را زیاده گرداند، و با گستردگى آنها مردم را به سپاسگزارى خود متوجّه ساخت، و با دعوت نمودن به این نعمتها آنها را دو چندان کرد.

و گواهى می دهم که معبودى جز خداوند نیست و شریکى ندارد، که این امر بزرگى است که اخلاص را تأویل آن و قلوب را متضمّن وصل آن ساخت، و در پیشگاه تفکر و اندیشه شناخت آن را آسان نمود، خداوندى که چشم‏ها از دیدنش بازمانده، و زبانها از وصفش ناتوان، و اوهام و خیالات از درک او عاجز می باشند.

موجودات را خلق فرمود بدون آنکه از ماده‌اى موجود شوند، و آنها را پدید آورد بدون آنکه از قالبى تبعیّت کنند، آنها را به قدرت خویش ایجاد و به مشیّتش پدید آورد، بی‌‏آنکه در ساختن آنها نیازى داشته و در تصویرگرى آنها فائده‌‏اى برایش وجود داشته باشد، جز تثبیت حکمتش و آگاهى بر طاعتش، و اظهار قدرت خود، و شناسائى راه عبودیت و گرامى داشت دعوتش، آنگاه بر طاعتش پاداش و بر معصیتش عقاب مقرر داشت، تا بندگانش را از نقمتش بازدارد و آنان را بسوى بهشتش رهنمون گردد.

و گواهى می دهم که پدرم محمّد بنده و فرستاده اوست، که قبل از فرستاده شدن او را انتخاب، و قبل از برگزیدن نام پیامبرى بر او نهاد، و قبل از مبعوث شدن او را برانگیخت، آن هنگام که مخلوقات در حجاب غیبت بوده، و در نهایت تاریکی‌ها به سر برده، و در سر حد عدم و نیستى قرار داشتند، او را برانگیخت بخاطر علمش به عواقب کارها، و احاطه‏‌اش به حوادث زمان، و شناسائى کاملش به وقوع مقدّرات.

او را برانگیخت تا امرش را کامل و حکم قطعى‌اش را امضا و مقدّراتش را اجرا نماید، و آن حضرت امّت‌ها را دید که در آئین‌هاى مختلفى قرار داشته، و در پیشگاه آتش‌هاى افروخته معتکف شده و بت‏‌هاى تراشیده شده را پرستنده، و خداوندى که شناخت آن در فطرتشان قرار دارد را منکرند.

پس خداى بزرگ بوسیله پدرم محمد صلى اللَّه علیه و آله تاریکى‏‌هاى آن را روشن، و مشکلات قلبها را برطرف، و موانع رؤیت دیده‏‌ها را از میان برداشت، و با هدایت در میان مردم قیام کرده و آنان را از گمراهى رهانید، و بینایشان کرده،و ایشان را به دین استوار و محکم رهنمون شده، و به راه راست دعوت نمود.

تا هنگامى که خداوند او را به سوى خود فراخواند، فراخواندنى از روى مهربانى و آزادى و رغبت و میل، پس آن حضرت از رنج این دنیا در آسایش بوده، و فرشتگان نیکوکار در گرداگرد او قرار داشته، و خشنودى پروردگار آمرزنده او را فراگرفته، و در جوار رحمت او قرار دارد، پس درود خدا بر پدرم، پیامبر و امینش و بهترین خلق و برگزیده‏‌اش باد، و سلام و رحمت و برکات الهى بر او باد.

آن گاه حضرت فاطمه علیهاالسلام رو به مردم کرده و فرمود:
شما اى بندگان خدا پرچمداران امر و نهى او، و حاملان دین و وحى او، و امین‌هاى خدا بر یکدیگر، و مبلّغان او بسوى امّت‌هایید، زمامدار حق در میان شما بوده، و پیمانى است که از پیشاپیش بسوى تو فرستاده، و باقیمانده‏‌اى است که براى شما باقى گذارده، و آن کتاب گویاى الهى و قرآن راستگو و نور فروزان و شعاع درخشان است، که بیان و حجّت‌هاى آن روشن، اسرار باطنى آن آشکار، ظواهر آن جلوه‏‌گر می‌‏باشد، پیروان آن مورد غبطه جهانیان بوده، و تبعیّت از او خشنودى الهى را باعث مى‏‌گردد، و شنیدن آن راه نجات است. بوسیله آن مى‏‌توان به حجّت‌هاى نورانى الهى، و واجباتى که تفسیر شده، و محرّماتى که از ارتکاب آن منع گردیده، و نیز به گواهی‌هاى جلوه‏‌گرش و برهان‌هاى کافیش و فضائل پسندیده‏‌اش، و رخصت‌هاى بخشیده شده‏‌اش و قوانین واجبش دست یافت.

پس خداى بزرگ ایمان را براى پاک کردن شما از شرک، و نماز را براى پاک نمودن شما از تکبّر، و زکات را براى تزکیه نفس و افزایش روزى، و روزه را براى تثبیت اخلاص، و حج را براى استحکام دین، و عدالت‏‌ورزى را براى التیام قلب‌ها، و اطاعت ما خاندان را براى نظم یافتن ملت‌ها، و امامتمان را براى رهایى از تفرقه، و جهاد را براى عزت اسلام، و صبر را براى کمک در بدست آوردن پاداش قرار داد.

و امر به معروف را براى مصلحت جامعه، و نیکى به پدر و مادر را براى رهایى از غضب الهى، و صله ارحام را براى طولانى شدن عمر و افزایش جمعیت، و قصاص را وسیله حفظ خون‌ها، و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت الهى قرار گرفتن، و دقت در کیل و وزن را براى رفع کم‏‌فروشى مقرر فرمود.

و نهى از شرابخوارى را براى پاکیزگى از زشتى، و حرمت نسبت ناروا دادن را براى عدم دورى از رحمت الهى، و ترک دزدى را براى پاکدامنى قرار داد، و شرک را حرام کرد تا در یگانه‏‌پرستى خالص شوند.

پس آن گونه که شایسته است از خدا بترسید، و از دنیا نروید جز آنکه مسلمان باشید، و خدا را در آنچه بدان امر کرده و از آن بازداشته اطاعت نمائید، همانا که فقط دانشمندان از خاک مى‏‌ترسند. آنگاه فرمود: اى مردم! بدانید که من فاطمه و پدرم محمد است، آنچه ابتدا گویم در پایان نیز می‌گویم، گفتارم غلط نبوده و ظلمى در آن نیست، پیامبرى از میان شما برانگیخته شد که رنج‌هاى شما بر او گران آمده و دلسوز بر شما است، و بر مؤمنان مهربان و عطوف است.

پس اگر او را بشناسید می‌دانید که او در میان زنانتان پدر من بوده، و در میان مردانتان برادر پسر عموى من است، چه نیکو بزرگوارى است آنکه من این نسبت را به او دارم.

رسالت خود را با انذار انجام داد، از پرتگاه مشرکان کناره‏‌گیرى کرده، شمشیر بر فرقشان نواخت، گلویشان را گرفته و با حکمت و پند و اندرز نیکو بسوى پروردگارشان دعوت نمود، بت‌ها را نابود ساخته، و سر کینه‏‌توزان را مى‌‏شکند، تا جمعشان منهزم شده و از میدان گریختند.

تا آن گاه که صبح روشن از پرده شب برآمد، و حق نقاب از چهره برکشید، زمامدار دین به سخن درآمد، و فریاد شیطان‌ها خاموش گردید، خار نفاق از سر راه برداشته شد، و گره‏‌هاى کفر و تفرقه از هم گشوده گردید، و دهان‌هاى شما به کلمه اخلاص باز شد، در میان گروهى که سپیدرو و شکم به پشت چسبیده بودند.

و شما بر کناره پرتگاهى از آتش قرار داشته، و مانند جرعه‏‌اى آب بوده و در معرض طمع طمّاعان قرار داشتید، همچون آتش‏زنه‏اى بودید که بلافاصله خاموش مى‌‏گردید، لگدکوب روندگان بودید، از آبى مى‏‌نوشیدید که شتران آن را آلوده کرده بودند، و از پوست درختان به عنوان غذا استفاده مى‏‌کردید، خوار و مطرود بودید، مى‌‏ترسیدند که مردمانى که در اطراف شما بودند شما را بربایند، تا خداى تعالى بعد از چنین حالاتى شما را بدست آن حضرت نجات داد، بعد از آنکه از دست قدرتمندان و گرگ‌هاى عرب و سرکشان اهل کتاب ناراحتی‌ها کشیدید.

هرگاه آتش جنگ برافروختند خداوند خاموشش نموده، یا هر هنگام که شیطان سر برآورد یا اژدهائى از مشرکین دهان بازکرد، پیامبر برادرش را در کام آن افکند، و او تا زمانى که سرآنان را به زمین نمى‌‏کوفت و آتش آنها را به آب شمشیرش خاموش نمى‌‏کرد، باز نمى‏‌گشت، فرسوده از تلاش در راه خدا، کوشیده در امر او، نزدیک به پیامبر خدا، سرورى از اولیاء الهى، دامن به کمر بسته، نصیحت‏گر، تلاشگر، و کوشش‏کننده بود، و در راه خدا از ملامت ملامت‏‌کننده نمى‏‌هراسید. و این در هنگامه‏‌اى بود که شما در آسایش زندگى مى‏‌کردید، در مهد امن متنعّم بودید، و در انتظار بسر مى‌‏بردید تا ناراحتى‌‏ها ما را در بر گیرد، و گوش به زنگ اخبار بودید، و هنگام کارزار عقبگرد مى‌‏کردید، و به هنگام نبرد فرار می نمودید.

و آن گاه که خداوند براى پیامبرش خانه انبیاء و آرامگاه اصفیاء را برگزید، علائم نفاق در شما ظاهر گشت، و جامه دین کهنه، و سکوت گمراهان شکسته، و پست رتبه‏‌گان با قدر و منزلت گردیده، و شتر نازپرورده اهل باطل به صدا درآمد، و در خانه‏‌هایتان بیامد، و شیطان سر خویش را از مخفى‌‏گاه خود بیرون آورد، و شما را فراخواند، مشاهده کرد پاسخگوى دعوت او هستید، و براى فریب خوردن آماده‌اید، آنگاه از شما خواست که قیام کنید، و مشاهده کرد که به آسانى این کار را انجام مى‌‏دهید، شما را به غضب واداشت، و دید غضبناک هستید، پس بر شتران دیگران نشان زدید، و بر آبى که سهم شما نبود وارد شدید.

این در حالى بود که زمانى نگذشته بود، و موضع شکاف زخم هنوز وسیع بود، و جراحت التیام نیافته، و پیامبر به قبر سپرده نشده بود، بهانه آوردید که از فتنه مى‌‏هراسید، آگاه باشید که در فتنه قرار گرفته‏‌اید، و براستى جهنم کافران را احاطه نموده است.

این کار از شما بعید بود، و چطور این کار را کردید، به کجا روى مى‌‏آوردید، در حالى که کتاب خدا رویاروى شماست، امورش روشن، و احکامش درخشان، و علائم هدایتش ظاهر، و محرّماتش هویدا، و اوامرش واضح است، ولى آن را پشت سر انداختید، آیا بى‌‏رغبتى به آن را خواهانید؟ یا بغیر قرآن حکم مى‌‏کنید؟ که این براى ظالمان بدل بدى است، و هرکس غیر از اسلام دینى را جویا باشد از او پذیرفته نشده و در آخرت از زیانکاران خواهد بود.

آن گاه آن قدر درنگ نکردید که این دل رمیده آرام گیرد، و کشیدن آن سهل گردد، پس آتش‏گیره‏ ها را افروخته‌‏تر کرده، و به آتش دامن زدید تا آن را شعله‏‌ور سازید، و براى اجابت نداى شیطان، و براى خاموش کردن انوار دین روشن خدا، و از بین بردن سنن پیامبر برگزیده آماده بودید، به بهانه خوردن، کف شیر را زیر لب پنهان می‌خورید، و براى خانواده و فرزندان او در پشت تپه‏‌ها و درختان کمین گرفته و راه مى‌‏رفتید، و ما باید بر این امور که همچون خنجر برّان و فرورفتن نیزه در میان شکم است، صبر کنیم.

و شما اکنون گمان می‌برید که براى ما ارثى نیست، آیا خواهان حکم جاهلیت هستید، و براى اهل یقین چه حکمى بالاتر از حکم خداوند است، آیا نمی دانید؟ در حالى که براى شما همانند آفتاب درخشان روشن است، که من دختر او هستم.

اى مسلمانان! آیا سزاوار است که ارث پدرم را از من بگیرند، اى پسر ابی قحافه، آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببرى و از ارث پدرم محروم باشم. امر تازه و زشتى آوردى، آیا آگاهانه کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر می اندازید، آیا قرآن نمی‌گوید «سلیمان از داود ارث برد»، و در مورد خبر زکریا آنگاه که گفت: «پروردگار مرا فرزندى عنایت فرما تا از من و خاندان یعقوب ارث برد»، و فرمود: «و خویشاوندان رحمى به یکدیگر سزاوارتر از دیگرانند»، و فرموده: «خداى تعالى به شما درباره فرزندان سفارش مى‌‏کند که بهره پسر دو برابر دختر است»، و مى‌‏فرماید: «هنگامى که مرگ یکى از شما فرارسد بر شما نوشته شده که براى پدران و مادران و نزدیکان وصیت کنید، و این حکم حقّى است براى پرهیزگاران».

و شما گمان مى‌‏برید که مرا بهره‌‏اى نبوده و سهمى از ارث پدرم ندارم، آیا خداوند آیه‌‏اى به شما نازل کرده که پدرم را از آن خارج ساخته؟ یا می‌گوئید: اهل دو دین از یکدیگر ارث نمی‌برند؟ آیا من و پدرم را از اهل یک دین نمی‌دانید؟ و یا شما به عام و خاص قرآن از پدر و پسرعمویم آگاهترید؟ اینک این تو و این شتر، شترى مهارزده و رحل نهاده شده، برگیر و ببر، با تو در روز رستاخیز ملاقات خواهد کرد.

چه نیک داورى است خداوند، و نیکو دادخواهى است پیامبر، و چه نیکو وعده‏‌گاهى است قیامت، و در آن ساعت و آن روز اهل باطل زیان می برند، و پشیمانى به شما سودى نمی‌رساند، و براى هرخبرى قرارگاهى است، پس خواهید دانست که عذاب خوارکننده بر سر چه کسى فرود خواهد آمد، و عذاب جاودانه که را شامل می‌شود. آن گاه رو بسوى انصار کرده و فرمود:

اى گروه نقباء، و اى بازوان ملت، اى حافظان اسلام، این ضعف و غفلت در مورد حق من و این سهل‏ انگارى از دادخواهى من چرا؟ آیا پدرم پیامبر نمی‌فرمود: «حرمت هرکس در فرزندان او حفظ می‌شود»، چه به سرعت مرتکب این اعمال شدید، و چه با عجله این بز لاغر، آب از دهان و دماغ او فروریخت، در صورتى که شما را طاقت و توان بر آنچه در راه آن می‌کوشیم هست، و نیرو براى حمایت من در این مطالبه و قصدم می باشد.

آیا می‌گوئید محمد صلى اللَّه علیه و آله بدرود حیات گفت، این مصیبتى است بزرگ و در نهایت وسعت، شکاف آن بسیار، و درز دوخته آن شکافته، و زمین در غیاب او سراسر تاریک گردید، و ستارگان بی‌فروغ، و آرزوها به ناامیدى گرائید، کوه‌ها از جاى فروریخت، حرمت‌ها پایمال شد، و احترامى براى کسى پس از وفات او باقى نماند.

به خدا سوگند که این مصیبت بزرگتر و بلیّه عظیم‏تر است، که همچون آن مصیبتى نبوده و بلاى جانگدازى در این دنیا به پایه آن نمی رسد، کتاب خدا آن را آشکار کرده است، کتاب خدایى که در خانه‏‌هایتان، و در مجالس شبانه و روزانه‏‌تان، آرام و بلند، و با تلاوت و خوانندگى آن را مى‌‏خوانید، این بلائى است که پیش از این به انبیاء و فرستاده شدگان وارد شده است، حکمى است حتمى، و قضائى است قطعى، خداوند می فرماید: محمد پیامبرى است که پیش از وى پیامبران دیگرى درگذشتند، پس اگر او بمیرد و یا کشته گردد به عقب برمى‌‏گردید، و آنکس که به عقب برگردد به خدا زیانى نمی‌رساند، و خدا شکرکنندگان را پاداش خواهد داد».

اى پسران قیله- گروه انصار- آیا نسبت به میراث پدرم مورد ظلم واقع شوم در حالى که مرا می‌بینید و سخن مرا می شنوید، و داراى انجمن و اجتماعید، صداى دعوت مرا همگان شنیده و از حالم آگاهى دارید، و داراى نفرات و ذخیره‏ اید، و داراى ابزار و قوه‏ اید، نزد شما اسلحه و زره و سپر هست، صداى دعوت من به شما می رسد ولى جواب نمی‌دهید، و ناله فریاد خواهیم را شنیده ولى به فریادم نمی رسید، در حالى که به شجاعت معروف و به خیر و صلاح موصوف می باشید، و شما برگزیدگانى بودید که انتخاب شده، و منتخباتى که براى ما اهل‏بیت برگزیده شدید!

با عرب پیکار کرده و متحمّل رنج و شدت‌ها شدید، و با امتها رزم نموده و با پهلوانان به نبرد برخاستید، همیشه فرمانده بوده و شما فرمانبردار، تا آسیاى اسلام به گردش افتاد، و پستان روزگار به شیر آمد، و نعره‏ هاى شرک‏ آمیز خاموش شده، و دیگ طمع و تهمت از جوش افتاد، و آتش کفر خاموش و دعوت نداى هرج و مرج آرام گرفت، و نظام دین کاملاً ردیف شد، پس چرا بعد از اقرارتان به ایمان حیران شده، و پس از آشکارى خود را مخفى گرداندید، و بعد از پیشقدمى عقب نشستید، و بعد ایمان شرک آوردید.

واى بر گروهى که بعد از پیمان بستن آن را شکستند، و خواستند پیامبر را اخراج کنند، با آنکه آنان جنگ را آغاز نمودند، آیا از آنان هراس دارد در حالى که خدا سزاوار است که از او بهراسید، اگر مؤمنید.

آگاه باشید مى‌‏بینم که به تن‏آسائى جاودانه دل داده، و کسى را که سزاوار زمامدارى بود را دور ساخته‏‌اید، با راحت‌‏طلبى خلوت کرده، و از تنگناى زندگى به فراخناى آن رسیده‏‌اید، در اثر آن آنچه را حفظ کرده بودید را از دهان بیرون ریختید، و آنچه را فروبرده بودید را بازگرداندند، پس بدانید اگر شما و هرکه در زمین است کافر شوید، خداى بزرگ از همگان بى‌‏نیاز و ستوده است. آگاه باشید آنچه گفتم با شناخت کاملم بود، به سستى پدید آمده در اخلاق شما، و بى‏‌وفائى و نیرنگ ایجاد شده در قلوب شما، و لیکن اینها جوشش دل اندوهگین، و بیرون ریختن خشم و غضب است، و آنچه قابل تحمّلم نیست، و جوشش سینه‏‌ام و بیان دلیل و برهان، پس خلافت را بگیرید، ولى بدانید که پشت این شتر خلافت زخم است، و پاى آن سوراخ و تاول‏‌دار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و به آتش شعله‌‏ور خدا که بر قلبها احاطه مى‌‏یابد متصل است. آنچه مى‌‏کنید در برابر چشم بیناى خداوند قرار داشته، و آنانکه ستم کردند به زودى مى‌‏دانند که به کدام بازگشتگاهى بازخواهند گشت، و من دختر کسى هستم که شما را از عذاب دردناک الهى که در پیش دارید خبر داد، پس هرچه خواهید بکنید و ما هم کار خود را مى‏‌کنیم، و شما منتظر بمانید و ما هم در انتظار بسر مى‌‏بریم.

آنگاه ابوبکر پاسخ داد:

اى دختر رسول خدا! پدر تو بر مؤمنین مهربان و بزرگوار و رئوف و رحیم، و بر کافران عذاب دردناک و عقاب بزرگ بود، اگر به نسب او بنگریم وى در میان زنانمان پدر تو، و در میان دوستان برادر شوهر توست، که وى را بر هر دوستى برترى داد، و او نیز در هر کار بزرگى پیامبر را یارى نمود، جز سعادتمندان شما را دوست نم‌‏دارند، و تنها بدکاران شما را دشمن می‌‏شمرند.

پس شما خاندان پیامبر، پاکان برگزیدگان جهان بوده، و ما را به خیر راهنما، و به سوى بهشت رهنمون بودید، و تو اى برترین زنان و دختر برترین پیامبران، در گفتارت صادق، در عقل فراوان پیشقدم بوده، و هرگز از حقت بازداشته نخواهى شد و از گفتار صادقت مانعى ایجاد نخواهد گردید.

و بخدا سوگند از رأى پیامبر قدمى فراتر نگذارده، و جز با اجازه او اقدام نکرده‏‌ام، و پیشرو قوم به آنان دروغ نمى‌‏گوید، و خدا را گواه مى‏‌گیرم که بهترین گواه است، از پیامبر شنیدم که فرمود: «ما گروه پیامبران دینار و درهم و خانه و مزرعه به ارث نمى‌‏گذاریم، و تنها کتاب و حکمت و علم و نبوت را به ارث مى‌‏نهیم، و آنچه از ما باقى مى‌‏ماند در اختیار ولىّ امر بعد از ماست، که هر حکمى که بخواهد در آن بنماید.»

و ما آنچه را که مى‏‌خواهى در راه خرید اسب و اسلحه قرار دادیم، تا مسلمانان با آن کارزار کرده و با کفّار جهاد نموده و با سرکشان بدکار جدال کنند، و این تصمیم به اتفاق تمام مسلمانان بود، و تنها دست به این کار نزدم، و در رأى و نظرم مستبدّانه عمل ننمودم، و این حال من و این اموال من است که براى تو و در اختیار توست، و از تو دریغ نمى‌‏شود و براى فرد دیگرى ذخیره نشده، توئى سرور بانوان امّت پدرت، و درخت بارور و پاک براى فرزندانت، فضائلت انکار نشده، و از شاخه و ساقه‌‏ات فرونهاده نمى‌‏گردد، حُکمت در آنچه من مالک آن هستم نافذ است، آیا مى‌‏پسندى که در این زمینه مخالف سخن پدرت عمل کنم.


حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود:
پاک و منزه است خداوند، پدرم پیامبر، از کتاب خدا روى‌‏گردان و با احکامش مخالف نبود، بلکه پیرو آن بود و به آیات آن عمل مى‌‏نمود، آیا مى‏‌خواهید علاوه بر نیرنگ و مکر به زور او را متهم نمائید، و این کار بعد از رحلت او شبیه است به دام‌هائى که در زمان حیاتش برایش گسترده شد، این کتاب خداست که حاکمى است عادل، و ناطقى است که بین حق و باطل جدائى مى‏‌اندازد، و مى‌‏فرماید:- زکریا گفت: خدایا فرزندى به من بده که- «از من و خاندان یعقوب ارث ببرد»، و مى‌‏فرماید: «سلیمان از داود ارث برد».

و خداوند در سهمیه‏‌هائى که مقرر کرد، و مقادیرى که در ارث تعیین فرمود، و بهره‏‌هائى که براى مردان و زنان قرار داد، توضیحات کافى داده، که بهانه‏‌هاى اهل باطل، و گمان‌ها و شبهات را تا روز قیامت زائل فرموده است، نه چنین است، بلکه هواهاى نفسانى شما راهى را پیش پایتان قرار داده، و جز صبر زیبا چاره‌‏اى ندارم، و خداوند در آنچه مى‏‌کنید یاور ماست.

ابوبکر گفت:
خدا و پیامبرش راست گفته، و دختر او نیز، که معدن حکمت و جایگاه هدایت و رحمت، و رکن دین و سرچشمه حجت و دلیل مى‌‏باشد و راست مى‏‌گوید، سخن حقّت را دور نیفکنده و گفتارت را انکار نمى‌‏کنم، این مسلمانان بین من و تو حاکم هستند، و آنان این حکومت را بمن سپردند، و به تصمیم آنها این منصب را پذیرفتم، نه متکبّر بوده و نه مستبدّ به رأى هستم، و نه چیزى را براى خود برداشته‏‌ام، و اینان همگى گواه و شاهدند.

آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام رو به مردم کرده و فرمود:
اى مسلمانان! که براى شنیدن حرف‌هاى بیهوده شتابان بوده، و کردار زشت را نادیده می‌گیرید، آیا در قرآن نمى‌‏اندیشید، یا بر دلها مهر زده شده است، نه چنین است بلکه اعمال زشتتان بر دلهایتان تیرگى آورده، و گوش‌ها و چشمانتان را فراگرفته، و بسیار بد آیات قرآن را تأویل کرده، و بد راهى را به او نشان داده، و با بدچیزى معاوضه نمودید، به خدا سوگند تحمّل این بار برایتان سنگین، و عاقبتش پر از وزر و وبال است، آنگاه که پرده‏ها کنار رود و زیان‌هاى آن روشن گردد، و آنچه را که حساب نمى‌‏کردید و براى شما آشکار گردد، آنجاست که اهل باطل زیانکار گردند.

سپس آن حضرت رو به سوى قبر پیامبر کرد و فرمود:
بعد از تو خبرها و مسائلى پیش آمد، که اگر بودى آنچنان بزرگ جلوه نمى‌‏کرد.
ما تو را از دست دادیم مانند سرزمینى که از باران محروم گردد، و قوم تو متفرّق شدند، بیا بنگر که چگونه از راه منحرف گردیدند.
هر خاندانى که نزد خدا منزلت و مقامى داشت نزد بیگانگان نیز محترم بود، غیر از ما.
مردانى چند از امت تو همین که رفتى، و پرده خاک میان ما و تو حائل شد، اسرار سینه‏‌ها را آشکار کردند.
بعد از تو مردانى دیگر از ما روى برگردانده و خفیفمان نمودند، و میراثمان دزدیده شد.
تو ماه شب چهارده و چراغ نوربخشى بودى، که از جانب خداوند بر تو کتابها نازل مى‏گردید.

جبرئیل با آیات الهى مونس ما بود، و بعد از تو تمام خیرها پوشیده شد.

اى کاش پیش از تو مرده بودیم، آنگاه که رفتى و خاک ترا در زیر خود پنهان کرد.

آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام به خانه بازگشت و حضرت على علیه‏‌السلام در انتظار او به سر برده و منتظر طلوع آفتاب جمالش بود، وقتى در خانه آرام گرفت به حضرت على علیه‏السلام فرمود:

اى پسر ابوطالب! همانند جنین در شکم مادر پرده‏‌نشین شده، و در خانه اتهام به زمین نشسته‌‏اى، شاه‏پرهاى شاهین را شکسته، و حال آنکه پرهاى کوچک هم در پرواز به تو خیانت خواهد کرد. این پسر ابى‌‏قحافه است که هدیه پدرم و مایه زندگى دو پسرم را از من گرفته است، با کمال وضوح با من دشمنى کرد، و من او را در سخن گفتن با خود بسیار لجوج و کینه‏‌توز دیدم، تا آنکه انصار حمایتشان را از من باز داشته، و مهاجران یاریشان را از من دریغ نمودند، و مردم از یاریم چشم‏‌پوشى کردند، نه مدافعى دارم و نه کسى که مانع از کردار آنان گردد، در حالى که خشمم را فروبرده بودم از خانه خارج شدم و بدون نتیجه بازگشتم.

آنروز که شمشیرت را بر زمین نهادى همان روز خویشتن را خانه‌‏نشین نمودى، تو شیرمردى بودى که گرگان را مى‏‌کشتى، و امروز بر روى زمین آرمیده‏‌اى، گوینده‏‌ا‌ى را از من دفع نکرده، و باطلى را از من دور نمى‌‏گردانى، و من از خود اختیارى ندارم، اى کاش قبل از این کار و قبل از اینکه این چنین خوار شوم مرده بودم، از اینکه اینگونه سخن مى‏‌گویم خداوندا عذر مى‌‏خواهم، و یارى و کمک از جانب توست.

از این پس واى بر من در هر صبح و شام، پناهم از دنیا رفت، و بازویم سست شد، شکایتم بسوى پدرم بوده و از خدا یارى مى‌‏خواهم، پروردگارا نیرو و توانت از آنان بیشتر، و عذاب و عقابت دردناکتر است.

حضرت على علیه‏‌السلام فرمود: شایسته تو نیست که واى بر من بگوئى، بلکه سزاوار دشمن ستمگر توست، اى دختر برگزیده خدا و اى باقیمانده نبوت، از اندوه و غضب دست بردار، من در دینم سست نشده و از آنچه در حدّ توانم است مضائقه نمى‌‏کنم، اگر تو براى گذران روزیت ناراحتى، بدانکه روزى تو نزد خدا ضمانت شده و کفیل تو امین است، و آنچه برایت آماده شده از آنچه از تو گرفته شده بهتر است، پس براى خدا صبر کن.

حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: خدا مرا کافى است، آنگاه سکوت کرد . . .


متن عربي خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها در ادامه مطلب


پي نوشت:

ديروز مراسم خطبه‌خواني در حرم حضرت فاطمه معصومه عليها سلام برگزار شد و در انتها خطبه‌خوان فرمود «بايد همان‌طور كه قرآن را مي‌خوانيد و آموزش مي‌دهيد اين خطبه را بخوانيد و به فرزندانتان بياموزيد. اين خطبه بايد در مدارس و دانشگاه‌ ها تدريس شود و... و... »

دسترسي به اينترنت نداشتم تلفني از خواهر عزيزم خواستم وبلاگ را به اين كلامت متبرك كنند. از این بابت نیز از ایشان متشکرم.


برچسب‌ها: اهل بيت
+ نوشته شده توسط همت در یکشنبه 25 فروردین1392 و ساعت 13:4 |

فاطمه یعنی نبی را مادری


فاطمه یعنی گلِ پیغمبری


فاطمه یعنی مددکارِ علی


همسرِ شیرِ خدا یارِ علی


فاطمه یعنی غمت، یابن الحسن


سوز و آه و ماتمت، یابن الحسن


فاطمه یعنی صدای ناله‌ات


مادرِ مظلومِ هجده‌ ساله‌ات

 

فاطمه یعنی علی را بی‌قرار


اولین تیغ از دو تیغ ذوالفقار


فاطمه یعنی جمالِ نیلی‌اش


زد عدو در بین کوچه‌ سیلی‌اش


فاطمه یعنی که پهلویش شکست


در میان کوچه یک باره نشست


فاطمه یعنی علی دادم برس


فضه‌ افتادم به فریادم برس

 

فاطمه یعنی کبودی بر بدن


مانده زخمِ میخ در بر روی تن


فاطمه یعنی همه گریان او



شعر دیگری به همین سبک در ادامه مطلب
شاعر و منبع این شعر را پیدا نکردم. اگر میشناید لطفا معرفی بفرمائید.
 

برچسب‌ها: شعر, اهل بيت
.....ادامه مطلب.....
+ نوشته شده توسط همت در شنبه 24 فروردین1392 و ساعت 18:43 |


برچسب‌ها: تبريك, گرافيك, اهل بيت
+ نوشته شده توسط همت در یکشنبه 28 خرداد1391 و ساعت 11:26 |

اَلسَّلامُ عَلَى الَّذينَ مَنْ والاهُمْ فَقَدْ والَى اللَّهَ وَمَنْ عاداهُمْ فَقَدْعادَى اللَّهَ وَمَنْ عَرَفَهُمْ فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ وَمَنْ جَهِلَهُمْ فَقَدْ جَهِلَ اللَّهَ وَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ وَمَنْ تَخَلّى مِنْهُمْ فَقَدْ تَخَلّى مِنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَاُشْهِدُ اللَّهَ اَنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمْتُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبْتُمْ مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَعَلانِيَتِكُمْ مُفَوِّضٌ فى ذلِكَ كُلِّهِ اِلَيْكُمْ لَعَنَ اللَّهُ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّدٍ مِنَ الْجِنِّ وَالانْسِ وَاَبْرَءُ اِلَى اللَّهِ مِنْهُمْ وَصَلَّى اللَّهُ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ

سلام بر آن بزرگوارانى كه هر كه دوستشان دارد خداى را دوست داشته و هر كه دشمنشان دارد خداى را دشمن داشته و هر كه آنان را بشناسد خداى را شناخته و هر كه نشناسدشان خداى را نشناخته و هر كه بدانان چنگ زند به خدا چنگ زده و هر كه آنان را رها كند خداى عزوجل را رها كرده است و خداى را گواه گيرم كه من تسليمم براى هر كس كه شما تسليم اوئيد در جنگم با هر كه شما در جنگيد ايمان دارم به نهان و آشكار شما و اختيار همه اين كارها را به شما واگذار كنم خدا لعنت كند دشمن آل محمد را از جنّ و انس و بيزارى جويم بدرگاه خدا از ايشان و درود خدا بر محمد و آلش

Khamenei.ir -بيانات بعد از مراسم روضه‌خوانی به مناسبت شهادت امام علی النقی علیه‌السلام

راسخون - جانها فدای امام نقی (علیه السلام)

آهستان - جانم فدای امام نقی (علیه السلام)

طلبه - جانم فدای امام نقی (علیه السلام)

میوه ی ممنوعه - جانم فدای امام نقی (علیه السلام)

منم سلام - جانم فدای امام نقی (علیه السلام)

میوه ممنوعه - امام نقی (علیه السلام)

حیدریون - پدر و مادرم به فدای امام هادی (علیه السلام) 

مجال - درباره امام علی بن محمد النقی الهادی (علیه السلام)

بچه‌های قلم - جانم فدای امام نقی (ع)

نم نمک - جانم فدای امام نقی (ع)

کلاغ پرس - جانم فدای امام علی النقی (ع)

پاورقی فرهنگ و ارتباطات- جانم فدای امام نقی علیه‌السلام

هیآت آنلاین - جانم فدای امام نقی (ع)

ریز - جانم فدای امام نقی(ع)

دلنویس - جانم فدای امام نقی (ع)

حضور یار - جانم فدای امام نقی (ع)

حریم ریحانه - جانم فدای امام نقی (ع)

روایت فتح - جانم فدای امام نقی (ع)

یا مهدی - جانم فدای امام نقی (ع)

مبارز لینک - جانم فدای امام نقی (ع) 

مجموعه طرح های خون - جانم فدای امام نقی (ع)

بصیرت انقلابی - جانم فدای امام نقی (ع)

موج روح الله - جانم فدای امام نقی (ع)

 احادیث - جانم فدای امام نقی (ع)

خلوت من - جانم فدای امام نقی (ع)

مهتاب خین - جانم فدای امام علی النقی (ع)

ستاره جوانی - جانم فدای امام نقی (ع)

همفکری - جانم فدای امام نقی (ع)

میانه میدان - جانم فدای امام نقی (ع)


برچسب‌ها: عشق, معرفي, مذهب, اهل بيت
+ نوشته شده توسط همت در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 و ساعت 9:47 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مولای من! آرزو داشتم مرا عبد المهدی می­نامیدند.

دوست داشتم از همان روز اول، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند.

کاش کامم را با نام تو بر می­داشتند و حرز تو را همراهم می­کردند.

مهدی جان! دوست داشتم با نامِ نامیِ تو، زبان باز می­کردم.

ای کاش، آن اول که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن «یا مهدی» وا می­داشتند.

ای کاش، مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود.

کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم الفبای عشقِ تو را برایم هجّی می­کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه­ی تکلیفم قرار می­داد.

در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه­ی سبز تو راه­نمایی نکرد.

در سالهای دبیرستان، کسی مرا با تو که مدیرِ عالمِ امکان هستی، پیوند نزد.

در کتاب جغرافی ما، صحبت از «ذی طُوی» و «رَضوی» نبود.

در کلاس تاریخ، کسی من را با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو، آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند « باب ا...» و « دیّانَ دینِ حق» تویی.

دریغ که در کلاس ادبیات، آدابِ ادب ورزی به ساحت مقدس تو را گوشزد نکردند.

افسوس که در کلاسِ نقاشی، چهرۀ مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند.

چرا موضوع انشاء ما به جای « علم بهتر است یا ثروت» از تو و ظهور تو و روش­های جلب رضایت تو نبود؟

مگر نه اینکه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش در کنار زبان خارجه، زبان گفتگو با تو را به ما می آموختند.

در زنگ شیمی، وقتی سخن از چرخش الکترون­ها به دور هستۀ اتم به میان می­آمد، اشاره ای کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی به گرد وجودِ شریفِ تو می­چرخد.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیدۀ ریاضی، فزیک و شیمی، فرمولِ سادۀ ارتباط با تو را نیز به من یاد می دادند.

درس فیزیک قوانین شکست نور را به من آموخت ولی نفهمیدم نور خدا تویی. از سرعت سرسام آور نور(30 هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛ اما اشاره نکردند که شعاع دید امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عالم و کهکشان­ها را از نظر بگزراند و از احوال همۀ ساکنان زمین و آسمان با خبر شود.

 از فضای نیمه بسته­ی راهنمایی وارد فضای باز دبیرستان شدم. در آنجا وضع از این هم اسف بار تر بود.

بازار غرور و شهوت، پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم.

علم آن چیزی بود که از فلان کتابِ اروپایی یا فلان مجلۀ آمریکایی ترجمه می­شد. از علوم اهل بیت علیه السلام، از دانش یقین بخش آسمانی کمتر به سخن می­آمد. مولای من ......

در دبیرستان هم کسی برایم از تو سخن نگفت. پرچمی به نام تو افراشته نبود، کسی به سوی تو دعوت نمی­کرد. هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد.

نه اینکه از مسابقات قرآن و نهج البلاغه و غیره خبری نباشد. کم و بیش یافت می­شد اما در همین عرصه­ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و از یاد رفته بودی.

اینک اما ....

در عمق ضمیر خود تو را یافته ام. چندی است با دیده دل تو را پیدا کرده ام.

در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می­کنم. گویی دوباره متولد شده­ام.

تعارف بردار نیست! زندگی بی تو که امام عصر و پدر زمانی، مردگی است. و اگر کسی هم چون من پس از عمری غفلت به تو رسید، حق دارد احساس تولدی دوباره کند. حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و از او دستگیری کنی.

درست است درد فراغ تلخ است و جانسوز، اما ...

شیرینی وصال یک روز تلخی کاممان را شیرین می­کند. می دانم...

می­دانم اگر بیایی دیگر شبی نیست؛ همه جا روز است.

اگر بیایی دیگر غمی نیست. همه جا امید و شادی است و اگر بیایی دیگر دلتنگی معنا ندارد.                 نمی دانم ....

نمیدانم الان کجایی؟    چه می­کنی؟     چه خورده ای؟   برای کدام یک از بندگان خدا گریه می­کنی و برایش طلب عفو می­کنی؟       نمی دانم .... .....

نمی­دانم از دست من راضی هستی؟ نمی­دانم تا چه اندازه اعمالم تو را آزرده؟

فقط تو را می­دانم جمعه­ها نامه اعمالم را به دست شما می­دهند و تو برای بیچارگی من گریه می­کنی.

می­دانم دلتنگی غروب جمعه ها، از گریه و ناله های توست.     مولای من ......

چه کنم که ضعیفم!   چه کنم که بیچارگی را به حد رساندم!    چه کنم؟    ولی .....

از خود آغاز می کنم که اگر هر کس از خود شروع کند، امر فرج اصلاح خواهد شد. می خواهم به سوی تو برگردم. یقین دارم در گذشته های پر از گناهم، کریمانه چشم می پوشی. می­دانم توبه­ام را قبول می­کنی و با آغوش باز مرا می پذیری. می­دانم در همان لحضه­ها، روزها و سال­های غفلتم برایم دعا می­کردی.

من از تو گریزان بودم اما ...

تو همچون پدری مهربان دورادور مرا زیر نظر داشتی و دستم را می­گرفتی ....

این شکایت را کجا برم که من لایق این همه توجه از سوی شما نیستم.

همه اش تویی و از من چیزی جز تو نیست.





پی نوشت:این نجوا رو از یکی از دوستام گرفتم ایشون هم از چند جای مختلف جمع آوری کرده اینه که دقیقا نمیدونم نویسنده اش چه کسیه

پی نوشت 2: آقای Hossein Sepehri -     زحمت کشیدن و تو گوگل ریدر کامنت گذاشتند که: این مطلب برگرفته از کتاب آشتی با امام عصر عجل الله تعالی فرجه نوشته آقای دکتر هراتیان و چاپ انتشارات آفاق است

درج نظر در اینجا


برچسب‌ها: اهل بيت
+ نوشته شده توسط همت در سه شنبه 28 تیر1390 و ساعت 14:57 |

برچسب‌ها: اهل بيت, تبريك, گرافيك
+ نوشته شده توسط همت در چهارشنبه 8 تیر1390 و ساعت 15:55 |

خوشبختانه امروز توفیق داشتم در باره زندگی حضرت امام هادی علیه السّلام مطالعه کنم. اما کتابخانه منزل به اندازه کافی جوابگو نبود و به کتابخانه اینترنتی دارالحدیث و تبیان رجوع کردم. وه که چه اقیانوس عظیمی از معارف اسلام و اهل بیت علیهم السّلام در اینها جمع است.

یکی از روایاتی که تا حال نه خوانده و نه شنیده بودم بدین شرح است؛

 يحيي بن هرثمه“ مي گويد: به دستور متوكل براي احضار علي بن محمد (ع) عراق را به مقصد حجاز ترك كردم . در ميان ياران من يكي از رهبران خوارج وجود داشت ونيز كاتبي بود كه اظهار تشيع مي كرد . من نيز بر آيين ”حشويه“ بودم .فرد خارجي وكاتب درباره مسائل اعتقادي با هم مناظره مي كردند ومن براي گذراندن سفر به مناظره آنان گوشي مي دادم . چون به نيمه راه رسيديم مرد خارجي به كاتب گفت : مگر اين سخن مولايتان علي بن ابيطالب نيست كه هيچ قطعه اي از زمين نيست مگر آنكه قبري است . يا قبري خواهد شد ؟ اينك بدين خاك بنگر ، كجاست آنكه كه در اينجا بميرد ، تا خدا آن را قبر قرار دهد ؟ به كاتب گفتم : آيا اين سخن شما ست ؟ گفت : آري ، گفتم : مرد خارجي راست مي گويد چه كسي در اين بيابان وسيع خواهد مرد تا خداوند آنرا پر از قبر نمايد؟ وساعتي بر اين گفتار خنديديم ، به گونه اي كه كاتب شرمنده وخوار شد .

هنگامي كه وارد مدينه شديم نزد “علي بن محمد” رفته نامه متوكل را به او تسليم كرديم . امام (ع) نامه را خواند وفرمود : فرود بياييد از طرف من مانعي براي اين سفر نيست .

چون فردا نزد او رفتيم ، با آنكه فصل تموز وهوا در نهايت گرمي بود امام (ع) خياطي را مامور كرد تا به كمك گروه ديگري از خياطان براي او وخدمتكارانش از پارچه هاي ضخيم ، ”خفتان“ بدوزند وتا فردا صبح تحويل دهند .

من از اين سفارش امام (ع) شگفت زده شدم وبا خود گفتم : در فصل تموز وگرماي شديد حجاز ودر حالي كه فاصله بين حجاز وعراق ده روز راه است ، اين لباسها را به چه منظور تهيه مي كند ! اين مردي است كه سفر نكرده وفكر مي كند كه در هر سفري انسان نيازمند چنين لباسهايي است ، وشگفت از شيعيان است كه با اين درك ،چگونه او را امام خود مي پندارند !

چون زمان حركت فرا رسيد امام (ع) به خدمتكارانش دستور داد كه لباس گرم همراه خود بردارند .

تعجب من بيشتر شد وبا خود گفتم : او مي پندارد كه دربين راه زمستان به سراغ ما خواهد آمد كه اين چنين دستور مي دهد .

از مدينه خارج شديم . هنگامي كه به جايگاه مناظره رسيديم ناگهان ابر تيره اي پديدار شد ورعد وبرق آغاز گشت.

وچون بر بالاي سرما قرار گرفت تگرگهاي درشتي مانند سنگ به سرما ريخت . امام (ع) وخدمتكارانش ”خفتان“ را برخود پيچيده ولباسهاي گرم را پوشيدند به من و”كاتب“ نيز لباس گرم داد.

بر اثر بارش اين تگرگ هشتاد نفر از ياران من به قتل رسيدند . ابر از روي ما گذشت وگرما به حالت نخست بازگشت.

امام (ع) به من فرمود : اي يحيي به بازماندگان يارانت دستور ده مردگان را دفن كنند خداوند بيابانها را اين چنين پر از قبر مي كند .

من خود را از اسب به زمين انداختم وركاب وپاي آن حضرت را بوسيدم وگفتم: شهادت مي دهم كه جز ”الله“ معبودي نيست ومحمد بنده وفرستاده او است وشما جانشينان خدا در زمين هستيد ، من تا كنون كافر بودم ، ولي هم اكنون به دست شما اسلام آوردم .

از آن لحظه تشيع را برگزيدم ودر خدمت امام (ع) بودم تا زماني كه درگذشت.


پی نوشت: در اینجا نیز می توانید بیشتر درباره امام علی النّقی علیه السّلام بخوانید. 


برچسب‌ها: عشق, اهل بيت, مذهب, معرفي
+ نوشته شده توسط همت در دوشنبه 16 خرداد1390 و ساعت 0:34 |