تبليغاتX
حیدریون ِبسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحيِمِ اللّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ وَ زِدْ وَ بارِكْ عَلَي الصّاحِبِ الدَّعْوَةِ النَّبَويَّةِ وَ الصَّوْلَةِ الْحِيْدَرِيَّةِ وَ الْعِصْمَةِ الْفاطِميَّةِ وَ الْحِلْمِ الْحَسَنيَِّةِ وَ الشَّجاعَةِ الْحُسَيْنيَِّةِ وَ الْغِيرَةِ الْعَبّاسيَِّةِ وَ الْعِبادَةِ السَّجّادِيَّةِ وَ الْمَئآثِرِ الْباقِرِيَّةِ وَ الْآثارِ الْجَعْفَريَِّةِ وَ الْعُلُومِ الْكاظِميَِّةِ وَ الْحُجَجِ الرَّضَويَِّةِ وَ الْجُودِ التَّقَوَيَِّةِ وَ النَّقَواةِ النَّقَوِيَّةِ وَ الْهَيْبَةِ الْعَسْكَريَِّةِ وَ الْغَيْبَةِ اِلهيَِّةِ الْحُجَّةِ الْقائِمِ الْمُنْتَظَرِ صلوات منقول از شيخ طوسي براي امام زمان عج        
ویرایش جدید نرم افزار جاوا متن كتاب مفاتيح الجنان شيخ عباس قمي

جهت دريافت نرم افزارمفاتيح الجنان بر روی گوشی های همراه اينجا كليك كنيد   


 

 

در اين نسخه علاوه بر رفع اشكالات و نواقص نسخه قبلي امكان جستجوي كامل در كل فهارس و متون در نظر گرفته شده است.

ويژگيهاي نسخه 3:
شامل متن كامل  ادعيه، اعمال، زيارات، ملحقات و حاشيه مفاتيح الجنان (کتاب باقبات الصالحات)
نرم افزار با زبان برنامه نویسی java تهیه شده  و قابل نصب بر روی انواع گوشی های موبایل است.
عملكرد مستقل برنامه براي نمايش و تايپ زبان فارسي (پشتيباني از زبان فارسي در تمام گوشي ها)
پشتيباني از صفحات لمسي
امكان بزرگنمايي (جهت استفاده در گوشي هاي با وضوح نمایی  Resolutionبالا)
تغيير اندازه قلم
ايجاد فهرست شخصي
امكان دسترسي سريع به ادعيه، اعمال و زيارات معروف
امكان استفاده از فيلتر در فهرست ها ( محدود کردن فهرست)
سرعت بالا و حجم بسیار کم نرم افزار ( 2055 کیلوبایت)
نمايش اعراب با رنگ متفاوت
امکان درج نشاني در فهرست و متن
نمایش شماره خطوط با امکان انتقال به خط مورد نظر
امكان عضويت به منظور اطلاع رساني در مورد محصولات و نسخه های جدید
از آن جا که این نرم افزار به صورت رایگان ارائه شده است، شما کاربر عزیز می توانید آن را به سهولت در اختیار دیگران قرار دهید.

از آن جا که اين نرم افزار به صورت java است، محدود به گوشي خاصی نمی باشد و بر روی هر گوشی که از اين زبان پشتيبانی کند قابل نصب و استفاده است.

 فايلی را دريافت کرده ايد دارای پسوند zip است، آن را باز کنيد تا به فايل اصلی يعنی mafatih.jar دست پيدا کنيد. سپس گوشی خود را به رايانه متصل کرده و شروع به نصب نرم افزار نمائيد.

منبع : سایت مبین موبایل: http://www.mobinmobile.com

+ نوشته شده توسط همت در شنبه 28 آذر1388 و ساعت 14:40 |

فرزند شهید سید مجتبی هاشمی فرمانده جنگ های نامنظم به قتل رسید.

سیدمرتضی هاشمی فرزند سردار شهید سیدمجتبی هاشمی که شاغل در حراست تربیت بدنی استان تهران بوده، درحالی که در منزل و در کنار خانواده خود به سر می برد به طرز فجیعی کشته شد.

در این جنایت اسفناک سر مرتضی هاشمی و همسرش از تن آنان جدا شده است.

سیدمرتضی هاشمی در سن 6 سالگی پدر خود را در حمله تروریستی منافقین از دست داد.


+ نوشته شده توسط همت در سه شنبه 3 آذر1388 و ساعت 8:47 |

باتوجه فتنه ای که  در اثر بی بصیرتی در جامعه بوجود آمده، سخنرانی خیلی کاملی که استاد رحیم پور ازغدی درباره فتنه از قول حضرت علی(علیه السلام) داشتند  برای شما می گذاریم

حتماً مطالعه نمایید و یا اگر حوصله خواندن ندارید فایل صوتی را دانلود کنید.

جالب اینکه شنیدن این سخنرانی برای معترضین هم خالی از لطف نبوده

متن سخنرانی را در ادامه مطلب بخوانید


فایل صوتی قسمت اول :  MB 6.22

فایل صوتی قسمت دوم:  6:52 MB


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط همت در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 16:21 |

قبلا به خاطر بکار بردن کلمات لاتین و ناخوشایند در زیر، عذر خواهی میکنم

 13 آبان 1388، ساعت 2 بعد از ظهر:

به محض اینکه وارد دفتر میشوم خانم منشی میگوید:«آقای رئیس کل تماس گرفتن با شما کار داشتن»

_ یا ابالفضل باز چی شده، خدایا بخیر بگذرون

(همیشه تمام گزارش های مالی و... را طبق برنامه قبل از اینکه تماسی گرفته شود ایمیل میکنم و پیشنهاد دادم برای کاهش در هزینه ها کمتر از تلفن و فاکس استفاده کنیم و هرچیز جدیدی هم که لازم میدانند آنلاین اعلام کنند تا بفرستم. تلفن نشانه این بود که یا اشتباهی رخ داده یا اتفاق ناگواری افتاده. مثلا دفعه قبل که رئیس تلفن کرد موضوع بمب گذاری سیستان و بلوچستان را مطرح کرد.)

_ بگیرمشون؟

_ نه...، حوصله دارین خانوم؟

 

یک ربع بعد، صدای زنگ تلفن و

_سلام علیکم

_های مستر مجید. خوبی عزیزُم؟

_خدا رو شکر شما چطورید آقای فلانی؟ امری داشتید تماس گرفته بودین؟

_ها واللو چقدر هم تو احوال من میپرسی. یه فایننسال منیجر مث تو داشته باشُم دیه نیازی به دشمن ندارُم. زنگ زدُم بوگم ای[این] مهمون کرو[مهمان اهل کره] که اومده، خرج هتلو هرچقدر شد از  محل پتی کش[تنخواه] پرداخت کنید تا خودُم بیام.

_چشم. نیازی به تماس نبود طبق روال معمول انجام وظیفه میکردیم

_راستی خوب مردم رو لت و پار کِردی؟

_بله؟ متوجه نشدم چی فرمودید!

_میگم رفته بودی تظاهرات خوب مردم رو لت و پار کِردی؟

_مگه مریضم برا چی مردم رو بزنم؟!! مگه تاحالا از من بدرفتاری دیدین که همچین سوالی میکنید؟

_من نمیدونُم بی بی سی گف بسیج ها رو استخدام کِردن مردم رو بزنن. تو که هم بسیج هستی هم ورزشکار

_من که فعلا در استخدام شمام و از کس دیگه ای حقوق نمیگیرم. ولی اگر در مورد وقایع اخیر میخواید بدونید آقا پسرتون این چند وقت ایران بودن، ازش بپرسین بعد از انتخابات چه اتفاقاتی رخ داده و چیا دیده

_ها تعریف کِرد. گفت یه تنه پنجاه نفر رو آش و لاش کِردی

_نه آقا من تنها نبودم اونها هم پنجاه نفر نبودن. اصلا بذارین خودم تعریف کنم: درست فردای روز انتخابات بود که یک دفعه دیدیم خیابون ولیعصر یک تکه آتش شد... و درگیری ها شروع شد. ساعت پنج بعداز ظهر برادرم طبق معمول هر روز اومد دنبالم که  با هم بریم خونه. ترک موتور محسن سوار شدم و راه افتادیم، چند قدم جلوتر جمعیتی که صورت هاشون رو با دستمال سبز بسته بودن گفتن «اطلاعاتی اطلاعاتی!!» و به جرم اینکه کت شلوار تنم بود از پشت موتور درحال حرکت کشیدنم پایین و... جای دشمنتون خالی...

_نه مجید جون واللو تو رو مث داریوشُم دوست دارم اگر حرفی میزنم به حساب فضولی نذار. ای[این] بریتانیای پدر سگ چش دیدن پیشرفت ای مملکت رو نداره. تا میبینه یه ذره اوضاع خوب میشه یه دعوایی راه میندازه و مردم رو میندازه به جون هم و جوونای مردم رو به کشتن میده. یادُم میاد بچگیام تو عفیف آبُد سه تا جهود ریخته بودن سر یه مسلمون و میزدنش، آی میزدنا، بدبخت مسلمونو رو کِنج کِنجش[تکه تکه] کردن بعد هیکیشون[یک نفر از ایشان] داد کرده بود مردم به داد برسید مسلمونا مانو کشتن.

_خوب آقای فلانی بی بی سی هم که خبرگزاری همین پدر ناخوش خبیثه دیگه.

_کار ندارم، آمو انقده شیطونی نکن. میگما ای[این] مهمونو رو زمین نمونه، راستی به آفیس پایین هم بوگید[بگویید]  ای اینویس آخر رو زودتر بوفروشن[بفروشند]

_چشم، ولی نقدا باید این خبرنگار! بی بی سی که تو اداره مشغوله رو توجیه کنم.

در حالی که با تلفن صحبت میکردم بلند بلند میخندیدم. میخندیدم و اشک در چشمهام حلقه زده بود، سرم شدیدا درد گرفت وقتی یاد اون تازه دامادی افتادم که کنار خیابان به نماز ایستاده بود. قلبم داشت منفجر میشد... دو هفته ای بود که کارش همین بود حتی روز زن را هم در خیابان گذارند خانمش تماس گرفته بود که «تا صبح منتظرت موندیم و کادوها رو باز نکردیم تا خودت بیای». تا تکبیرة الاحرام بر  زبانش جاری میشود انگار تمام ناسزاها بر او حلال شده باشد... تمام زخم و کوفتگی های این مدت که فرصت نکرده بودم حس کنم میآیند به سراغم. آی دستم... ماشین های مدل بالا رد می شوند و همان (به قول پارتیزان) گل واژه های همیشگی:«مگه بسیجی هم نماز میخونه!! نماز روی خون شهدا قبول باشه، دیگه دوره این امل بازی ها گذشته، غربتی تو تهرانی خوش بگذرون و...» تمام بدنم درد میکند... دیگر توان ایستادن ندارم روی زمین می نشینم. در هنگامه اصابت گل واژه خانمی که بنظرم ظاهر موجهی ندارد از مقابلمان رد میشود و دو سه قدم نرفته برمی گردد. خدا... چقدر باید بکشیم این دیگه چی میخواد بگه... جلو می آید از دسته گلی که در دست دارد شاخه ای گل جدا میکند و در پوتین بسیجی قرار می دهد «قبول باشه، اگر شماها نباشین من جرأت نمیکنم پام رو از خونه بذارم بیرون»

عجب گل خوش عطری... انگار نه انگار که دو دقیقه پیش از درد به خودم می پیچیدم.

برادر ، نماز ، گل

مدتی نمیگذرد که به خودم می آیم... خاک برسرت. با دوتا فحش ناراحت میشی و با یه شاخه گل خوشحال میشی، اونوقت ادعات هم میشه که پیرویی..

 

اما اگر مایل هستید گزارش کاملی از صبح روز ۱۳ آبان بخوانید به اینجا سری بزنید

(البته خواندن این گزارش به افراد بی جنبه توصیه نمی شود)

+ نوشته شده توسط همت در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 15:49 |